یک قدرت برجسته و شناخته شده در امر پیشگویی، طالع بینی و مشاوره روانی، اما سفر روحانی خود او هنوز ادامه داشت . . .
هدایت روح، مدیتیشن (تفکر عمیق)، پیشگویی از روی ستارگان، فعالیت فوق الطبیعه، ممارست در نفس برتر، مدیتیشن کوندالینی، پرورش توانایی های ذهنی و روحی، دعا کردن خطاب به معلمین هندو، سفر ستاره ای (جدا شدن موقتی روح از بدن)، مبحث معانی رمزی اعداد، کارتهای طالع بینی تاروت، تماس با مردگان، ارتباط با جادوگران، تصوف و عرفان، پیروی از موکتاناندا، راجنیش، ساعی بابا، ماهاراجی . . . و بسیاری دیگر از این قبیل، قسمتهایی از سفر من بود. چگونه به این راه کشیده شدم؟
میخواستم چیزی بیش از آنچه عادی و روزمره بود تجربه کنم
پدرم از جمله عرفایی بود که منکر وجود خدا هستند و مادرم طوری بار آمده بود که همیشه باید به کلیسا میرفت. من و خواهرم مجبور بودیم به کلیسا برویم چون مادرم فکر میکرد این کار صحیح است، اگرچه او خودش همیشه به کلیسا نمیرفت. چون پدرم در امور خارجه خدمت میکرد لذا ما همواره در حال تغییر مکان بودیم. در کشورهای بیگانه سر از کلیساهای متعددی در آوردیم و همچنین در نواحی مختلف واشنگتن به کلیساهای متفاوت میرفتیم. به مرور زمان در ارتباط با مذهب موضع جدیتری گرفتم. زمانی که در مقطع دبیرستان تحصیل میکردم معتقد بودم که اگر شخص خوبی باشم خداوند از من راضی خواهد بود و من به بهشت راه مییابم. اما مطالعه درباره دیگر ادیان و ملاقات با کسانی که اعتقاداتی متفاوت داشتند باعث شد تا در این مورد شک کنم. شاید مذهب بیش از آن چیزی بود که من میشناختم . . . من تنها یک آگاهی و دانش سطحی در ارتباط با خدا و عیسی داشتم. من طالب چیزی عمیق تر بودم که بتوانم آن را تجربه کنم. به نظر میآمد که مسیحیت اینگونه معنا شده است که برای مسیحی بودن باید به کانون شادی رفت و کارهای خوب انجام داد. واقعاً چقدر کسل کننده! من چیزی را گم کرده بودم! همچنین در دوران دبیرستان نمیتوانستم خود را با دیگران تطبیق دهم. من کسی بودم که شعر مینوشت، در یک خانواده الکلی زندگی میکرد و ریشه و اصلیتی نداشت. تمام این عوامل دست به دست هم میداد تا من احساس کنم با دیگران فرق دارم. وقتی مقطع دبیرستان را به پایان رساندم، سفر من آغاز شد.
فعالیت فوق الطبیعه از دوران دانشکده شروع شد
سفر روحانی من در دوران دانشکده، جایی که فعالیت فوق الطبیعه را آغاز کردم، ادامه یافت. با شخصی دوست شدم که اظهار میکرد قادر است منشا و تجلی هر ماده را ببیند. او در جلسات روحانیونی شرکت میکرد که روحانیون آن مدعی بودند دارای تواناییهای ذهنی جهت دریافت پیام از جانب مردگان هستند. در یک بعد از ظهر آفتابی در حالی که با چشمانی نیمه باز روی تختخوابم دراز کشیده بودم، احساس کردم در هوا شناور هستم. چشمانم را کاملاً باز کردم و از اینکه تخت خوابم را پایین و خودم را نزدیک سقف اتاق شناور و معلق میدیدم واقعاً شگفت زده شدم. اول فکر کردم که مرده ام. این شوک باعث شد تا با ضربه ای سنگین و همراه با درد به درون بدن خود باز گردم. این اولین تجربه من در زمینه جدا شدن از جسم بود. در آن زمان هیچ شناختی از این پدیده نداشتم و حتی نمیدانستم که این پدیده چه نامیده میشود. درباره این موضوع با هیچکس حرف نزدم.
تواناییهای ذهنی و روحی و ستاره شناسی
سفر من تا دهه هفتاد ادامه یافت. در این موقع با یک ستاره شناس و اشخاص دیگری که تواناییهای ذهنی و روحی داشتند ملاقات کردم. همچنین درباره اعتقادات مذهب هندو و بودا مطالعه کردم. به یاد دارم که هر روز صبح در کافه تریای محل کارم کتابی که در مورد ودانتا (شاخهای از مذهب هندو) است را مطالعه میکردم. به مرور زمان تشابهاتی بین زندگی خود و رنگهای چاکرا، یعنی هفت مرکز انرژی روحی روانی که مطابق با اعتقادات مذهب هندو در بدن وجود دارند، یافتم. این تجربه و تجربیات دیگر باعث شد تا این انگیزه در من به وجود آید که با شتاب هر چه تمامتر وارد دنیای فعالیتهای فوق الطبیعه و اعتقادات دنیای شرق شوم.
در طول سالیان متمادی، جستجو و تکاپوی من برای به دست آوردن تواناییهای ذهنی و روحی، سیر صعودی خود را میپیمود. در رشته طالع بینی مطالعه کردم و یک آزمون هفت ساعته که تحت نظارت و اجرای شهرداری بود اما تدوین و تصحیح آن بر عهده هیئت طالع بینی بود را در آتلانتا و جورجیا گذراندم و به این ترتیب صلاحیت دریافت پروانه کسب را به دست آوردم. پس از گذراندن آزمون طالع بینی شروع به تدریس آن کردم. سخنرانیهای متعددی برای عموم میکردم و برای مجلات طالع بینی و عصر جدید مقالاتی مینوشتم و عضو هیئت ممتحنه طالع بینی شدم و شخصاً آزمونهایی را در این رابطه طراحی و تصحیح میکردم. بالاخره به مقام ریاست هیئت طالع بینی رسیدم.
ادیان جهان آمیزه ای از پیغامها را ارائه میکردند
با این همه تجربیات و دانشی که به دست آورده بودم حاصل چه بود؟ پاسخ سوالاتم چه بودند؟ از آنجایی که اعتقاد پیدا کرده بودم فقط جهالت وجود دارد و نه شرارت، بنابراین داستانهایی که درباره ظلم و بیداد تبهکاران و قاتلین میشنیدم مرا ناراحت میکرد. اگرچه معتقد بودم پس از مرگ دوباره باز خواهم گشت، ولی پاسخ این سوال را نمیدانستم که در این فاصله کجا خواهم رفت و چه مدت باید در انتظار بازگشت باقی بمانم. ادیان مختلف جهان که با آنها مانوس تر بودم آمیزه ای از پیغامها را ارائه میدادند. بعضی از این ادیان به ما این را میآموخت که پس از مرگ به مکانی خواهیم رفت که به مدرسه شباهت دارد و سپس زندگی بعدی خود را انتخاب خواهیم کرد. دیگر ادیان به ما میآموخت که پس از مرگ به مکانی خواهیم رفت که از لحاظ روحانی تطهیر یافته و پاک شویم – چگونه این امر ممکن میشد؟ هیچ توضیحی داده نشده بود و پس از این مرحله زندگی جدید ما انتخاب میشد. به وسیله چه کسی؟ باز هم توضیحی وجود نداشت. فقط میبایست به این فرآیند اعتماد میکردیم. تعلیم ناراحت کننده دیگر این بود که در لحظه مرگ هر فکری که در ذهنم بود، تجربه پس از مرگ مرا برای مدتی تعیین مینمود. پس بهتر بود برای مدتی طولانی افکار بد را در ذهن خود نگاه ندارم! بهتر بود با تصاویر هراسناک در ذهن به خواب نروم! اندیشیدن درباره این موضوعات بسیار ترسناک بود . . . اما تامل و تفکراتی اینچنین خود افکاری منفی بودند! زمانی که از این افکار بیمناک میشدم به وسیله مدیتیشن و یا خواندن سرودهای ملایم سعی میکردم تا این افکار را از ذهنم بیرون برانم.
ادیان جهان:
به دنبال آرامش در مشرق زمین
من در یکی از پر رمز و رازترین ادیان جهان در جستجوی آرامش بودم، یعنی ظن بودایی (تفکر، عبادت و ریاضت). برای اینکه بتوانم خود را از تمامی امیال و خواسته هایم رها سازم، لازم بود مدیتیشنی انجام دهم که اجازه میدهد افکار، ترسها و امیال آشکار شوند ولی بدون واکنش و پاسخ بمانند. این عمل در زندگی خارج از مدیتیشن هم قابل اجرا بود. برای کسی مثل من که احساساتش چه در گذشته و چه در زمان حال دستخوش درد و رنج زیاد شده بود، بسیار جذاب به نظر میآمد. اگرچه جدا شدن از تعلقات در کتابها خوب به نظر میآمد ولی برای دستیابی به آن لازم بود بهایی پرداخت شود. این جدایی و کناره گیری به نظر غیرطبیعی میآمد. دیدن «پوچی» در ورای محیط اطرافم، که یک علامت فراست و تیزهوشی روحانی دیگر بود، پوچ گرایی و افسردگی را به همراه داشت. شاید اگر این تمرینات را با پارسایی بیشتر تعاقب میکردم، به مرور زمان موفق میشدم عکس العملها و احساسات طبیعی خود را با بی احساسی جایگزین کنم. اما آیا بی احساس بودن و پذیرفتن هر نوع تفکر، کنش و احساس بدون هیچ داوری، انسانی است؟
از طرفی به من آموزش داده میشد که باید طبیعی و «روحانی» باشم، اما از طرف دیگر یاد میگرفتم که چگونه باید عکس العملهای طبیعی خود را رها سازم؛ و این دو آموزش با یکدیگر در تضاد بود. البته باید بگویم که چنین استدلالهای منطقی به هیچ وجه تشویق و ترغیب نمیشد و حتی مورد سرزنش قرار میگرفت. لذا شخص میتوانست و میبایست تضادهای موجود را بپذیرد. اگر این مسئله مفهومی نداشت و منطقی نبود، خوب چه بهتر. در واقع هدف و مقصود این بود که بر ذهن معقول برتری یابم چرا که افکار معقول مانعی بین من و روشنفکری بود.
ادیان جهان:
تلاش بیشتر در مدیتیشن
اگرچه موفق نشدم به مرحله جدا شدن و رهایی دست یابم، اما به تعالیم متناقض ظن همچنان وفادار ماندم. داستانهای زیادی در رابطه با ظن خواندم و به مدیتیشن ادامه دادم. احساس میکردم آرامشی که اوایل امر از مدیتیشن تجربه میکردم کمتر شده است و این مسئله سبب میشد تا بیش از پیش وقتم را برای مدیتیشن صرف کنم تا شاید بتوانم آرامش از دست رفته را دوباره به تسخیر خود در آورم.
در جستجوی خود برای شناختن توانایی های ذهنی، متوجه شدم که ماهیت اندیشه عصر جدید و فلسفه اسرار مبتنی است بر عدم وجود تنها یک واقعیت. تنها یک حقیقت واحد و یک واقعیت واحد وجود ندارد. واقعیت بر مبنای تجربه شما سنجیده میشود، بنابراین ممکن است تغییر کند و یا در اشخاص مختلف متفاوت باشد. اگر چندین سطح مختلف از واقعیت وجود دارد و واقعیت مطلق نیست، پس باید تعداد بیشماری حقیقت و واقعیت هایی که در تضادند وجود داشته باشد. در بعد غیرعملی و خیال، این برای اندیشه و فکر بسیار مجذوب کننده بود و مرا آزاد میگذاشت تا هر حقیقتی را که مایل بودم، بپذیرم. اما در ابعاد عملی، اگر شخصی سرانجام حقیقت را کشف میکرد، چه فایده ای داشت؟ یا واقعاً از کجا باید بدانیم که چنین چیزی وجود دارد؟ و اگر اینطور نیست، دیگر چه اهمیتی داشت که چه کسی چه چیزی را باور دارد؟ اینگونه تعالیم پاسخهایی را ارائه مینمود که خود این پاسخها باعث به وجود آمدن سوالات دیگری میشد.
من آموختم که ما تنها قطره ای در اقیانوس هستیم و هدف این است که پس از چندین دوره زندگی، دوباره به آن وجود یگانه که برخی او را خدا مینامند بپیوندیم. این خدا – قدرت، منشاء ما و در نهایت سرنوشت غایی ما نیز بود. این بدان معنا است که هویت، خاطرات، استعدادها و شخصیت من کاملاً در آن وجود یگانه بلعیده میشد. تکلیف من چه بود؟ پاسخ آشفته کننده این بود که دیگر وجود نخواهم داشت. مرگ برای من به یک مقوله جذاب، ولی ناراحت کننده تبدیل شد.
من مرتب این را میخواندم و میشنیدم که بهترین راه برای کمک به دیگران و در عین حال وفادار ماندن به مسیر خود این است که باید بر روی خود کار کرده و عاشق خود باشیم.
اگرچه صحبت از «عشق» عادی بود و در واقع پایه و اساس تمامی چیزها تلقی میشد، اما به نظر میآمد که همه از این لغت استفاده میکردند تا اعمال خود را توجیه کنند. بنابراین اگر همسر شما زوج و همتای روحانی شما نبود، «عشق واقعی» به شما این اجازه را میداد که او را ترک کرده و شخص دیگری را بیابید تا بتوانید با او یک رابطه حقیقی داشته باشید. بالاخره این «قانون» عالم بود: قانون عشق. اما این عشق تعریف نشده بود. تنها به گونه ای وجود داشت – نیروی عشقی که در تمامی عالم گسترده شده و نفوذ کرده بود. یک مخلوق دارای شخصیت وجود نداشت که مرا دوست داشته باشد؛ تنها چیزی که وجود داشت انرژی آن بود که از جانب آن وجود یگانه به ما میرسید. آیا یک نیرو میتوانست برای من اهمیتی قائل باشد؟
محبت خدا و ادیان دیگر جهان
در بهار و تابستان سال ۱۹۹۰، یک نیروی غیر قابل توصیف مرا در بر گرفت و مرا بر آن داشت تا به کلیسا بروم. از آنجایی که در آن موقع از مسیحیت، مسیحیان و کلیسا متنفر بودم، این موضوع مرا عصبانی میکرد. در ابتدا این احساس را نادیده گرفتم، سپس سعی کردم در برابر آن مقاومت کنم و بعد از اینکه مدتی در مقابل آن تقلا کردم بالاخره تصمیم گرفتم که تسلیم شوم با این امید که این احساس از من دور خواهد شد. پیش خود اینگونه استدلال کردم که عامل وجود این احساس یکی از زندگی های قبلی من به عنوان یک راهب یا کشیش است.
در اولین دقایق مراسم عبادت در کلیسای بزرگی واقع در مرکز شهر آتلانتا، احساس کردم محبتی که قبلاً هرگز آن را تجربه نکرده بودم سر تا پای وجود و درونم را پر ساخت؛ این محبت به قدری نیرومند بود که مرا به گریه وا داشت. میدانستم که این محبت از جانب خدا بود و نه تاثیر موسیقی، مردمی که حضور داشتند و یا مکانی که در آنجا بودم. آن محبت حقیقی بود و من که از یک خانواده الکلی بودم، تشنه چنین محبتی بودم. یکشنبه هفته بعد دوباره برگشتم، نه به این دلیل که تجربه دیگری داشته باشم، بلکه میخواستم همان جایی باشم که آن محبت برایم اتفاق افتاده بود.
محبت خداوند با ارزشتر از توانایی های ذهنی است
اگرچه کسی در کلیسا در رابطه با طالع بینی صحبت نکرده بود، اما پس از گذشت چند هفته در ارتباط با طالع بینی احساس ناپاکی میکردم. تنها چیزی که میدانستم این بود که طالع بینی به گونهای مرا از این خدای محبت جدا میساخت. سپس به این نتیجه رسیدم که خداوند طالع بینی را دوست ندارد و از من میخواهد تا از آن دست بکشم. ولی چگونه ممکن بود از کاری که تمام عمر انجام داده بودم دست بکشم؟ چطور میتوانستم از هویت خود و هدفم دست بردارم؟ بعد از پسرم، چیزی مهمتر از طالع بینی در زندگی من وجود نداشت. اما احساس کردم انتخاب دیگری ندارم؛ برایم آشکار بود که خداوند طالع بینی را دوست ندارد. با اینکه خودم نیز باور نداشتم، اما در اواخر سال ۱۹۹۰ طالع بینی را کنار گذاشتم. در آن زمان رئیس کمیته آموزشی و عضو کمیته های مختلف در انجمن طالع بینی بودم و برنامه ریزی شده بود که عهده دار تدریس یک کلاس نیز باشم. باید معلم دیگری را پیدا میکردم. باید به همکارانی که تماس میگرفتند میگفتم که بعد از این دیگر یک طالع بین نیستم.
حالا چه اتفاقی میافتد؟ با این تفکر که باید کتاب مقدس را مطالعه کنم، از انجیل متی که اولین کتاب عهد جدید است، شروع کردم. مطالعه کتاب مقدس باعث شد تا با چیزی مطهر و بیغش تماس حاصل کنم، ولی نمیدانستم آن چه بود. اگر چه کتاب مقدس را در زمان نوجوانی مطالعه کرده بودم، ولی این بار فرق میکرد. احساس میکردم که دارم از درون کاملاً پاک میشوم.
عیسی و فعالیتهای فوق الطبیعه
این شخص، یعنی عیسی، مرا مجذوب خود کرد. به نظرم اینگونه میآمد که دارم برای اولین بار درباره او میآموزم. یک روز عصر، یعنی دقیقاً قبل از کریسمس سال ۱۹۹۰، در حالی که داشتم متی باب هشتم را مطالعه میکردم، فهمیدم که عیسی واقعاً کیست. وقتی عیسی بر روی قایق همراه شاگردانش بود طوفانی سهمگین در گرفت. شاگردان سراسیمه و وحشتزده عیسی را از خواب بیدار کرده و به او گفتند که در حال غرق شدن هستند. عیسی در دم طوفان را آرام نمود. چگونه؟ این عمل عیسی شبیه دیگر فعالیتهای فوق الطبیعه نبود. او آبهای آرام را متصور نساخت و یا جادو نکرد. عیسی به بادها و دریا فرمان داد و آنها از او اطاعت کردند. این بدان معناست که عیسی بر طبیعت نفوذ و برتری دارد.
من با اعمال گذشته خود از خدا جدا شده بودم، من تمام عمرم را بر پایه اراده خود زندگی کرده بودم، ارادهای که خدا و کلام او را رد کرده و با او به مبارزه برخاسته بود. من متوجه شدم که تنها از طریق عیسی میتوانم بخشش را یافته و با خداوند آشتی کنم، خدای مجسم شده ای که به دلیل محبت بیقید و شرطی که نسبت به من دارد به خاطر من شکنجه دید و مرد. من متوجه شدم که عیسی نجات دهنده است. او پسر خداست و خدای پسر. برای اولین بار متوجه شدم که به چه دلیل عیسی بر روی صلیب مرد.
سرانجام سوالاتم پاسخ داده شد
در آن چند دقیقه ای که همراه کتاب مقدس بر روی تخت نشسته بودم، فهمیدم که حقیقت و پاسخ تمامی سوالاتم واحد و شبیه هم هستند: عیسی مسیح. چه حقیقت ساده و در عین حال پرشکوهی!
بنابراین خود را به عیسی مسیح سپردم و مطمئن بودم که از آن لحظه به بعد به او تعلق دارم. چندین ماه بعد فهمیدم که در طی سال ۱۹۹۰، در محل کارم، یک مرد جوان مسیحی که خود کار نیمه وقت داشت همراه گروهی از اعضای کلیسایشان برایم دعا کرده بودند. عیسی با دیگر «سرورانی» که قبلاً دربارهشان مطالعه کرده بودم تفاوت داشت. او واقعی تر از رهبران روح، سروران جلوس کرده، آن وجود برتر . . . و تمامی آن چیزهای پوچ و دستنیافتنی که هیچ گواه و شهادتی دال بر وجود خود نداشتند . . . بود، زیرا که عیسی به صورت جسم به این جهان آمد. او گرسنگی و تشنگی را تجربه نمود و درد و اندوه را احساس کرد. عیسی پیغامی نداد که حاکی از انکار حضور زشتی و ناپاکی و گرد و غبار در این دنیا باشد، بلکه عیسی با رانده شدگان و زنان بدکار و باجگیران نشست و برخاست نمود و در عین حال بیگناه باقی ماند. او به معنای واقعی کلمه حقیقی بود. اگرچه عیسی یک انسان کامل بود اما در عین حال خدای مجسم شده نیز بود. او در طبیعت و ذات همانند خدا بود اما شکوه و جلال خود را کنار گذاشت (ولی الوهیت خود را نه) تا در میان زنان و مردانی باشد که رنج میبردند. عیسی مسیح با میل و رضایت خویش شکنجه شد و حاضر شد تا مرگی دردناک را متحمل شود تا از این طریق بتواند تاوان گناهان ما را بپردازد. عیسی در روز سوم جسماً برخاست و بر مرگ غلبه نمود تا ما بتوانیم حیات ابدی را در کنار خداوند داشته باشیم. هیچ جادوگری، هیچ رهبر روحانی، هیچ بودایی، هیچ شامانی (کاهن یا جادوگر)، هیچ افسونگری و یا هیچ فردی با توانایی ذهنی قوی نتوانسته بر مرگ غلبه کند. همه آنان سرد و خاموش و بیحرکت در قبرهای خود خوابیده اند. اما عیسی بر مرگ غلبه یافت و امروز زنده است.
آنچه که طالع بینی و فعالیتهای فوق الطبیعه قادر نبود میسر سازد
من از لحاظ معنوی همراه بودائها، جادوگران و پویندگان حکمت که حقیقت عیسی را نپذیرفته بودند درون قبر بودم. مطالعات بغرنج و پیچیده ای که مرا اسیر ساخته بود، لایه های بی پایان واقعیتها و حقایقی که دنبال کرده بودم، تقلای دائمی برای استنتاج، فعالیتهای فوق الطبیعه، نیاز برای باور اینکه در هر حال هر شخصی نیکویی و خوبی را باید در درون خود جستجو کند، همگی راه هایی پر پیچ و خم و تله ای بیش نبودند. درک حقیقت حتی برای یک بچه هم ساده بود، چرا که حقیقت یک شخص است. عیسی راه را به مردم تعلیم نداد و یا نگفت که او راهی را سراغ دارد. عیسی فرمود که او خود آن راه است . . . نه یکی از راه ها، بلکه تنها راهی که وجود دارد.
بزرگترین تفاوتی که بین زندگی قبلی و زندگی کنونی من در مسیح وجود دارد چیست؟ آیا خوشحالتر هستم؟ آیا زندگی برایم راحتتر است؟ خیر به هیچ وجه اینطور نیست. تفاوتی که وجود دارد این است که من از لحاظ معنوی احساس رضایت میکنم. اما هنوز چیزهای زیادی وجود دارد که باید یاد بگیرم و مجال بیشتری تا در مسیح رشد کنم. اما آموختن و رشد در مسیح، از خود مسیح که شالوده و اساس است سرچشمه میگیرد، و نیازی نیست که آن را خارج از مسیح جستجو کرد. جستجو پایان یافته است؛ تشنگی فرو نشانده شده است؛ اشتیاق درون رفع شده است.
عیسی صحبت میکند
«من راه و راستی و حیات هستم. هیچکس نزد پدر جز به وسیله من نمیآید.» یوحنا (۱۴ : ۶)
«لیکن کسی که از آبی که من به او میدهم بنوشد، ابداً تشنه نخواهد شد، بلکه آن آبی که به او میدهم در او چشمه آبی گردد که تا حیات جاودانی می جوشد.» (یوحنا ۴ : ۱۴)
«من نان حیات هستم. کسی که نزد من آید، هرگز گرسنه نشود و هر که به من ایمان آرد، هرگز تشنه نگردد.» (یوحنا ۶ : ۳۵)
پس عیسی پیش آمده، بدیشان خطاب کرده گفت: «تمامی قدرت در آسمان و بر زمین به من داده شده است.» (متی ۲۸ : ۱۸)
«اینک بر در ایستاده میکوبم؛ اگر کسی آواز مرا بشنود و در را باز کند، به نزد او در خواهم آمد و با وی شام خواهم خورد و او نیز با من.» (مکاشفه ۳ : ۲۰)
بسیاری از مردم به دنبال دستیابی به تواناییهای ذهنی و یا فعالیتهای فوق الطبیعه هستند، چون در پی یافتن رضایتمندی شخصی و معنوی میباشند. خداوند این رضایتمندی را در ایجاد رابطه با خود در اختیار ما قرار میدهد.
نوشته مارسیا مونتهنگرو